تبليغاتX
نقشینه

امروز بعد از 5 سال توفیق دیدن دوباره ی خانه اجدادی را پیدا کردم. با اینکه فیلم را بارها دیده ام، اما اینبار به تماشای فیلمی نشستم که انگار هزاران نکته مجهولش را برای اولین بار می یابم. خانه اجدادی خیلی حرفها برای گفتن دارد. برای این فیلم 19 دقیقه ای شاید هزاران صفحه نوشتن هم کم باشد. حیف است که فیلم در آرشیو سید مرتضی سبزقبا بماند و دیده نشود.

رها و علی دو عاشق کوچکی که حرفهای زیادی برای ما دارند. حرفهایشان،رفتارشان، عشقشان و هر چیز دیگری که از پشت دوربین به ما می رسانند همه و همه از فرهنگی فراموش شده حرف می زنند. فرهنگی که هر تماشگری را مجذوب خودش می کند.

بن مایه این فرهنگ همان ظرف زندگی یعنی معماری است. لحظه به لحظه ی پلان های فیلم با زندگی آدمهایش گره خورده است. حنا گذاشتن رها در شوادوون، قرآن خواندن اسماعیل در اتاق، شمردن بیرق های پشت بام، بازی بچه ها در حیاط، خشک کردن برگ های سدر در پشت بام، پشت در ایستادن های علی و رها، دویدن رها از پله ها و...

مشخص است کارگردان فیلم تعمدا پلان هایش را در جای جای یک خانه ی واقعا اجدادی ضبط کرده است تا پیوند فراموش شده ی فرهنگ و معماری را گوشزد کند. پر واضح است که رنگ قرمز آجر که در پس زمینه تمام پلان ها تکرار می زند تاثیر بسزایی در پویایی آدم های فیلم دارد. البته واقعیت هم همین است. دزفول قدیم تکاپوی خود را مدیون خشت خشت آجرهاست.

الحق و الانصاف فیلم عالی است. محال است ببینید و حس نوستالژی تان بیدار نشود. محال است ببینید و به آدم های داخل فیلم حسودیتان نشود. ببینید و آدم های فیلم را با آدم های امروز مقایسه کنید. ببینید چه تصادفی رخ داده است که به اینجا رسیده ام.



برای اطلاعات بیشتر از خانه اجدادی به لینک های زیر هم سری بزنید:

درباره خانه اجدادی  وبلاگ سید مرتضی سبزقبا
نگاهی به خانه جدادی وبلاگ مهران موزونی

نوشته شده توسط aka در ساعت 14:9 | لینک  | 

عکس: سید مرتضی سبزقبا 
نوشته شده توسط aka در ساعت 1:22 | لینک  | 

                                           
بهترین کتابی که در زمینه روانشناسی مطالعه کرده ام همین کتاب است. سال پیش به طور اتفاقی از لیست پر فروش ترین کتابهای روانشناسی کتابفروشی انتشارات جیحون پیدا کردم. بر خلاف اکثر کتابهای روانشناسی که خودسازی را در رعایت بیش از حد موازین اخلاقی می دانند، این کتاب از معدود کتابهایی است که واقع گرایانه به بررسی مسائل اخلاقی می پردازد.
" صداقت محض بهترین سیاست است" یا "فروتن باش و به خود نبال" و... نمونه های بارزی از مسائل اخلاقی هستند که در این کتاب به عنوان افکار سمی شناخته می شوند. این کتاب در کل شامل 40 فکر سمی است که نویسندگان به تحلیل و بررسی این افکار سمی و ارائه راه حل می نماید. پیشنهاد می کنم حتما بخوانید. در دنیای این روزها خواندن اینچنین کتابهایی از واجبات است.

از لینک پایین می توانید به اطلاعات کتاب دسترسی پیدا کنید:
نوشته شده توسط aka در ساعت 1:11 | لینک  | 

اینک من

خری در برزخ

که میان چریدن و نچریدن

عشق را برگزیده است

...

این اولین بند شعر احمد بیرانوند بود که پشت تریبون خواند. صدای قهقهه دانشجویان چمران بلند شد. حداقل پنج نفرشان مست بودند. این اولین و آخرین باری بود که در سالن سینما بهمن جلسه شعر برگزار می شد. شعرخوانی احمد با عربده کشی چند نفری که مست بودند عجین شده بود. مجری برنامه هم پشت سر هم معذرت و معذرت. کاری نمیشد کرد. فرخنده قربانی هم که پشت تریبون رفت شروع کرد به گله کردن. احمد مثلا می خواست تذکر بدهد اما تا آخر مراسم صدای خری در برزخ به همراه عربده کشی در سالن سینما میپیچید. همه انتظار داشتیم که حراست دانشگاه چمران با دانشجویان مست برخورد کند اما هیچ اتفاقی نیفتاد.
این از وضعیت حراست دانشگاه چمران که فاصله اش با دانشگاه آزاد دزفول 10 کیلومتر هم نمی شد. اما امان از حراست دانشگاه آزاد دزفول. همین احمد همیشه می بایست بخاطر موهای بلندش برای حراست دلیلی بتراشد. من بارها و بارها به خاطر شعر های بچه ها احضار شدم. سید مصطفی که بخاطر یکی از شعرهایش یک ترم معلق ماند و خیلی برخورد های زشت و زننده دیگر که بجای تقدیر و تشکر نصیب بچه های انجمن شد.
***
5 سالی هست که از دانشگاه دزفول فارغ التحصیل شده ام. از اوضاع دانشگاه خبری ندارم. اما مطمئنم اوج فعالیت های فرهنگی دانشگاه دزفول همان روزها بود که گذشت و دیگر نخواهد آمد.

نوشته شده توسط aka در ساعت 13:38 | لینک  | 

مدتی است به واژه هایی مثل صداقت، نیکی، مروت و... و حتی خدا... شک کرده ام. اتفاقاتی که این روزها برایم افتاده و می افتد، شک مرا بیشتر به یقین تبدیل می کند. اما هنوز جسارت این را ندارم که به این واژه ها پشت کنم. نمی دانم در دنیای این روزها چقدر می توان صداقت داشت. نیکی کردن به دیگران تا چه حدی خوب است. عدالت چه معنایی دارد، آیا می توان همه اینها را در یک بسته ی اخلاقی جای داد. اصلا خدا در کجای زندگی انسان ها قرار دارد. درک خدا در زندگی موجب تکامل است یا فروپاشی؟
تا جایی که بخاطر دارم از دوران کودکی تا بحال چه در مدرسه چه در خانه چه در هر جای سالمی که عمر گذرانده ام همه و همه به من آموخته اند که خوب باشم. مردانه زندگی کنم. خودخواه نباشم.دروغ نگویم و هزاران هزار صفات مثبت دیگر. اما این روزها با تمام احترامی که برای این واژه ها قائلم ،می دانم که نه تنها برای زندگی و تکامل کوچکترین سودی ندارند بلکه در مقابل سلامت نفس و آرامش و حتی انسانیت ایستاده اند.تعجب نکنید. در دنیای این روزها انسانیت نیز معنای دیگری دارد. این روزها انسانیت جز در خودخواهی معنایی ندارد.
اعصابم از این همه خوبی کردن و سالم بودن بهم ریخته. آخر تا کجا باید خوب بود. توان بد بودن را ندارم.انگار  سالها به اشتباه خودم را به خوب بودن عادت دادم و متاسفانه قدرت ترک عادت ندارم.
انسان های این روزهای من بیشتر به آفتاب پرست هایی شبیه شده اند که متناسب با تغییرات محیط رنگ می بازند. هیچ ثباتی در آنها وجود ندارد. حاضرند خود را (شخصیت خود را) برای لحظه ای لذت گذرا بفروشند. خسته شده ام از این همه نیکی کردن و بدی دیدن. دوست دارم فریاد بزنم. کاش می توانستم بد باشم. پلید باشم. آفتاب پرست باشم اما راحت زندگی کنم.
نوشته شده توسط aka در ساعت 0:20 | لینک  | 


این آزمایشگاه بتن قوز بالا قوز شده بود. اول صبح که در به در دنبال سیم برق می گشتیم تا بتونیر را روشن کنیم. حالا هم که بتونیر روشن شد تسمه پاره شد. چه روز تلخی بود. تا اون روز هیچ کس منو انقدر عصبی ندیده بود. دوست داشتم دست و پای مسئول آزمایشگاه را چار میخ میکردم توی یکی از همین باغچه ها تا زیر برف بفهمد فرق بتن مگر و سازه ای چیست. 5 ساعت از روز بخاطر بدشانسی هدر رفت. هوا که تاریک شد صدای اوس غلام و کارگرهایش بلند شد که ما دیگر کار نمی کنیم. قولی که داده بودم همه جیز را خراب کرده بود. با رضا هم که بحثم شده بود. اگر توانایی اش را داشتم آستین بالا می زدم و خودم کار را تمام می کردم. با رفتن کارگرها همه امیدها به یاس تبدیل شد و من سر به زیرتر از همیشه راهی منزل شدم. سه ساعت بعد رضا تماس گرفت. غیرتش گل کرده بود. هر طور شده چند کارگر پیدا کرده بود تا کار را تمام کند. چه شبی بود. تا ساعت 2 شب کار کردیم.
صبح همه جا سفید پوش شده بود، من و رضا سرما خورده بودیم، کار تمام شده بود، خاک باغچه ها پخش شده بود و هیچ کس به اندازه من و رضا خوشحال نبود

نوشته شده توسط aka در ساعت 2:32 | لینک  | 



دلتنگی های غربت وقتی به اوج می رسد که می دانی عده ای در وطن چشم براه تو و به تو نیازمندند و تو جز ماندن و افسوس چاره ای نداری. تهران، غربت تلخی نیست. یا اگر باشد شیرینی نزدیک شدن به خواسته ها یت تلخی اش را از بین می برد. تهران، وقتی تلخ می شود که افسوس می خوری که همین موقعیت ها، فرصت ها، پیشرفت ها و...ها همه و همه می توانستند در وطنت اتفاق بیافتد اما باز افسوس می خوری که چرا این وطن بالقوه هیچ گاه و هیچ گاه و هیچ گاه بالفعل نمی شود...

این پست خیلی حرف دارد. اما ترجیح می دهد سکوت کند و حرف هایش را در دل خود نگه دارد. به امید روزی که...

از آقای خوب و دوست داشتنی به خاطر همراهی همیشگی اش ممنونم. و خدا را شکر می کنم کسی هست که جای خالی ام را پر کند

نوشته شده توسط aka در ساعت 0:55 | لینک  | 

همونطور که از اسم کوچیکش پیداس سیاستمدار گوشه نشینی بوده که قپل از کودتای 28 مرتاد خیال ریاست جمبوری داشته(زکی) و بعد که کودتا شده حالش حسابی گرفته. میگن کلی سین جیمش کردن و اشمس رو از خیابون محل زیندگیش برداشتن. یعنی به قول امروزیا فیل ترش کردن. دلایل فیل ترش هم کاملا منطقی بوده. تبق اسناد و مدارک موجود وختی خارج از کشور بوده میخواسته تبعیت فرانسه بگیره (که احتمالا نخشه سارکوزی ملعون بوده) و دیگه اینکه بعد از کودتای محمدعلی شاه هم سر و سری با ملکه اینگیلیس داشته! ( خدایا توبه)
بدتر از همه اینکه علی اکبرخان قزوینی بوده و ...( جای خالی )... یه کلام، قزوینی بوده دیگه. حالا با این تفاسیل شما بگین حقش نیس فیل ترش کنن.
اینجا هم سری بزنین تا معنی دخیخ غلط نامه دهخدا رو بفهمین.

نوشته شده توسط aka در ساعت 0:55 | لینک  | 

و خدا بره ای آفرید به نام "مردم". بره ای از آب و گل. بره ای کوچک. بره ای نحیف. خدای را خوشحالی برآمد و فرمود تا گله گرگها به درگاهش درآیند. گرگان اذن دخول یافتند و خدای رخصت داد. گفت از این پس جانشینی اندر زمین خواهم داشت که بچرد و بخورد و بخسبد و حاکم باشد.
پس دستور داد گله گرگ بر بارگاه بره به سجده در آیند. احدی سجده نکرد الا گرگی به نام شیطان. خدا گفت شما را چه می شود؟ گفتند چگونه در مقابل بره ای سجده کنیم که از ما حقیرتر است. خدای از در بخشش درآمد که ناگاه شیطان نعره ای برآورد. خدا پاسخ خواست. گفت: بره ای که تو خلق نمودی از صدهزار گرگ بدتر خواهد شد چگونه سجده نکنیم. خدای برافروخت و فریاد برآورد شیطان را به دوزخ بیافکنید. شیطان توبه کرد گفت رخصتی می خواهم تا در زمین پراکنده گردم و نگذارم بره ای به گرگ مبدل گردد.
و خدا شیطان را به زمین فرو فرستاد.

نوشته شده توسط aka در ساعت 19:21 | لینک  | 

این روزها خوشحال تر از آنم که فکر میکند نه از باب روزمره گی ها. به خاطر اتفاق کوچکی که در دلش افتاد و در دنیای مجازی متجلی شد. بیشتر از آنی که فکر میکند دوستش دارم. خاطره ی سالها زندگی است. از کودکی تا حالا. با کودکی هایی که در آوارگی جنگ با شکار (کلو عربی) شکل گرفت... با روزهایی که عاشق بود و در آغوشم گریست و با روزگاری که شاعر شد و مرد.
حالا با حضور دوباره اش خاطره بهار برایم زنده شده است. و میدانم که بهار مردنی نیست. بهار همیشگی است. بهار جاری بودن است حتی اگر زمستان باشد.

                    پس سلام بر  خاطره بهار                                 

                                                             خوش آمدی

نوشته شده توسط aka در ساعت 21:14 | لینک  |